دلبـــــندم نازنیــــن زهـــــــــرادلبـــــندم نازنیــــن زهـــــــــرا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

نازنين ♥ زهـــــراي ♥ من

دردونه ی خونه ی ما

سلامی به گرمی پتوی گلبافت امروز می خوام راجع به خوابیدنت حرف بزنم خوابیدن که چه عرض کنم خواباندن زهرا خانوم گل اصلا" از خوابیدن خوشش نمی یاد ولی در عوض وقتی می خوابه عین فرشته های کوچولو می شه مخصوصا وقتی روی شکمش می خوابه زهرا خانوم گلم  هر چقدر هم شیطونی کنی باز هم مثل قند و نباتی قربون اون چشمای نازت این هم چند تا عکس از خوشگل خانوم ما                             ...
12 فروردين 1391

زهرا خانوم ناز نازیه ، همش به فکر بازیه

زهرا خانوم قشنگم سلام شما الان دقیقا 9 ماه و 8 روز و 9 ساعت و 57 دقیقه و 34 ثانیه سن داری الان خونه ی ما هستی کلی هم بهت خوش می گذره گوشی عزیز جون رو گرفتی دستتو داری به آهنگ های کودکانه گوش می دی الهی قربونت برم که دستاتو تکون می دی  و شادی می کنی فدای خنده های قشنگت بشم امروز خاله پرسید چر دندون در نمیاری تو هم کلی خندیدیو لسه های بی دندونتو بهش نشون دادی داشتم فک می کردم چقدر بدون دندون خوشگل و نازی همش منتظرم که برزگ بشی مو هاتو ببافم ببرمت پارک واست بستنی بخرم خلاصه بهت خوش بگذرونم از وقتی که به دنیا اومدی نسبت به همه ی بچه ها مهربون تر شدم حتی امسال به خاطر تو چهار شنبه سوری حتی یه دونه کبریتی هم زدم...
5 فروردين 1391

فرشته کوچولوی ما

زهرا خانوم سلام  حالا شما هم می تونی راحت روی زانو هات راه بری و هم آروم روی پا های کوچولوت بایستی دیگه واسه خودت خانومی شدی شاید باورت نشه ولی "بابا" و "ماما" و "د د" هم می گی منظور از  "د د"  همون گردشه ولی راستش هر چی بزرگتر میشی شیطونی های شیرینت هم بیشتر می شه ولی عیب نداره همین که سالم و سر حال باشی کافیه عکس جدید هم داری ولی هنوز نرسیدم که آپلود کنم ایشالا دفعه دیگه   ...
6 اسفند 1390

زهرا، بهترین هدیه خدا

زهرا خانومی گلم چند وقتیه که واست چیزی ننوشتم راستش درسام خیلی زیاده و وقت ندارم خب خاله جونی چیز جدیدی نیست جز شیطونی های عزیز دلم که تو هستی الهی فدات بشم من، هر چیزی می خوری غیر از شیر مگه آقای دکتر نگفت شیر بخوری خاله جون همه چیز دوست داریا !!!  سوپ  می خوری میوه می خوری حتی نون هم می خوری ولی وقتی کسی با شیشه شیرت می یاد طرفت عین اسپند رو آتیش اینور و اونور می دویی که فرار کنی آخه قربون دل کوچولوت بشم شیر واست خوبه باید بخوری که زود بزرگ بشی منم بهت قول می دم وقتی بزرگ شدی هر وقت که بخوای ببرمت پارک جدیداً بد جور عاشق تلفن شدی و همش باهاش بازی می کنی منم مجبورم تلفن اتاقمو از پریز جدا کنم و بهت بدم که...
6 اسفند 1390

فرشته کوچولوی ما

دلم واسه بغل کردنت تنگ شده کوچولوی نازنین خاله هنوز مریض واسم دعا کن که زود خوب بشم و یه عالمه بازی کنیم فرشته ی من دیگه رو زانو های کوچولوش راه می ره دنباله خاله راه میفتی و می خوای که بغلت کنم تو ذهن کوچولوت فکر می کنی ((خاله که نا مهربون نبود. پس چرا بغلم نمی کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟)) قربون چشمای نازت برم خاله همیشه دوست داره واسه همین هم بغلت نمی کنه اگه دوباره مریض بشی ، تب کنی، بعد من چیکار کنم؟؟ یه چند روز دیگه که حالم خوب شد قول می دم هر بازی که خواستی بکنیم مگه من چند تا زهرا دارم؟ الان شما دقیقا 7 ماه و 13روز و 6ساعت و 36دقیقه و 5ثانیه سن داری بدون خاله تا وقتی که زنده است قلبش واست می زنه و دوست داره تا همیشه &nbs...
8 بهمن 1390

دلنوشته ها

چند وقته که تا کسی رو با غذا ، آب ، چای ، یا هر چیز خوردنی دیگه که می بینی خودتو خم می کنی و می پری تو بغلش اونقدر مظلومانه نگاهمون می کنی که اصلا چیزی از گلومون پایین نمی ره زهرا خانوم خانوما شما باید شیرتو بخوری شیر که می دونی چیه آره؟ همونی که تا می بینیش به هر زحمتی شده ازش فرار می کنی اولین سینه خیز راه رفتنت هم برای فرار از شیر خوردن بود خودمونیم ها خیلی شیطونی چند وقتیه که یاد گرفتم چه جوری بخندونمت وقتی قهقه می زنی دلم آب می شه اینقدر ناز و شیرینی که دل آدم رو می بری خدا رو شکر حالت هم خوب شده چند روزیه که بغلت نکردم آخه مریض ام می ترسم زهرای یکی یه دونم مریض بشه راستی از بوس کردنت نگفتم بوس که چ...
4 بهمن 1390

امروز 23 دی ماه نود

دو شب پیش زهرا خانومی تب کرد خیلی گریه می کرد مامان جونش که خواهر جون منه بردش دکتر فقط یه شربت استامینوفن بهش داد و مامانش هم تا صبح بیدار بود و ازش مراقبت کرد تا دیروز هم خیلی تب داشت منم از بی حال بودنش گریه ام گرفت اینقدر دستمال خیس رو سرش گذاشتم که بهتر شد امروز هم خدا رو شکر خیلی بهتره ولی مثل همیشه شیر نمی خوره زهرا جون گلم این خاطره رو واست نوشتم که وقتی در آینده اومدی تو وبلاگت بدونی که پدر و مادرت چقدر برای سالم بودن و بزرگ شدنت زحمت کشیدن البته می دونم که اونقدر با هوشی که همه چیز رو متوجه می شی امروز بابا بزرگ اومد دنبالت و تو رو آورد اینجا وقتی اومدی چسبیدی به عزیز ...
23 دی 1390

امروز 13 دی ماه 90

خواهر زاده ی یکی یه دونه ی من واست می نویسم که بدونی چقدر دوست دارم همه ی اعضای خانوادت دوست دارن مگه می شه کوچولوی به این نازی رو دوست نداشت هیچ وقت خنده های قشنگتو فراموش نمی کنم وقتی خودتو واسم لوس می کنی که قند تو دلم آب مشه هر وقت که فقط من کنارتم و تو رو توی روروئک گذاشتمت تا می خوام از اینور اتاق برم اونورش می یفتی دنبالم و به هر زحمتی شده پامو می گیری . منم بغلت می کنم و با هم کلی بازی می کنیم چند وقته که می تونی راحت با روروئک راه بری الان وقت امتحاناتمه تو رو می شونم جلوم و دفتر کتابامو باز می کنم تو هم آروم آروم میای نزدیکم و همشونو مچاله می کنی و می خندی درسته که بهشون نیاز دارم و...
14 دی 1390